محبت

گوشه ای ازخیابان...!

تصاویر پاییزی از سراسر جهان| HiPersian.Com 

امروزآخرین روزپائیزاست ،کوتاه ترین روز سال،مرگ فصلها،اماچه مرموزوزیباست این پائیز! زیرادرفردایش تولد زمستان خفته است وامروزروزمیلاد من است ...!بیست وپنج سال چه بی رحمانه وبدون توقف گذ شت،انگارهمین دیروزبودکه بادختربچه ی همسایه که قراراست تادوهفته ی دیگر بعدازآخرین امتحانات من درمقطع کارشناسی، همسرآینده ام شود، همبازی میشدیم ودررویای کودکیمان واقعییت آینده رابازی میکردیم ونمی دانستیم که قانون جذب وجوددارد تاشایدبازی راجدی تربگیریم وآه... که چه زودگذشت بچه گیهایمان باتمام بچه گیهایش...! 
امشب اولین شب زمستان است ،طولانی ترین شب سال .اینجاگوشه ای از خیابان مردم زیرنم نم باران دورتا دورموتورسواری که به علت برخورد بایک اتومبیل مغزش وسط جاده پاشیده شده جمع شده اند،واقعا صحنه ی دلخراشی است...!هرکسی حرفی ویاپچ پچی برای گفتن داردویاسکه ای برای پرتاب کردن به سمت جنازه وتنهامن درزیرقطرات نم نم باران وآن همه خون وآرزوهایی که وسط جاده پاشیده شده ساکت وبی سکه نقش ایفا می کنم.ای کاش این موتور سوار من نبودم...،ای کاش...!   
                                               محمد- ح        

+ نوشته شده در  جمعه 1390/09/18ساعت 23:13  توسط مصطفی   | 

آن مرد، مرد بود...

 
+ نوشته شده در  جمعه 1390/09/11ساعت 12:24  توسط مصطفی   | 

درپیاده رو...


(شنیدن کی بود مانند دیدن؟!)

زن: زودباش درش بیار

مرد:یکم صبرکن

زن: زودباش

مرد: گیرکرده توشلوارم

زن: دست کن درش بیار

مرد:آخیش درش اوردم...

زن : زودباش الان شوهرم ازسرکاربرمیگرده بایدبرگردم خونه

مرد:زیاد واردنیستم؛باراولمه!

زن: بادوتاانگشت بگیرش بکون توش

مرد: توکجاش؟

زن:سوراخ داره دیگه،توسوراخ.

مرد: بالایی یاپایینی؟

زن: بالایی.

مرد:نمیره...نمیره توش!

زن: فشارش بده.

مرد:آها...رفت توش

زن: آخیش ...،حالابریزتوش

مرد:نه ،میخوام در بیارم

زن: اومد..اومد!بکشش بیرون

مرد: جون...،خسته شدم سرپایی

زن: دفعه بعدبایکی بیاکه وارده

مرد: قبلا که توی صَفِ بانک وامی ایستادیم بهتربود،ماروچه به عابربانک!!!

(مابعضی وقتهازودقضاوت میکنیم)

                                                                             محمد-ح 

+ نوشته شده در  جمعه 1390/07/29ساعت 10:53  توسط مصطفی   | 

شجره نامه...

رفته پدر از خانه و دشمن مانده

مرثیه تلخ بعد مردن مانده

روح پدرم ول کن این خانه نبود

اقساط بلند بانک مسکن مانده

  

با دادنم انگارکه جان می دادم

هرقسط که من به بانکمان می دادم

اخلاق من انگار به بابایم رفت

چون مثل خودش خودی نشان می دادم

  

 اومرده  اگرچه جزو اموات نبود

آقاست اگرچه جزو سادات نبود

این قصه ما ادامه دارد هرچند

عمر پدر اندازه اقساط نبود

  

درعین سلامت بدهی بازکم است

در اوج شهامت بدهی بازکم است

از بسکه زمان قسط مان طولانی ست

تا روز قیامت بدهی باز کم است

 

دادیم که برنامه ما  این بوده

توصیه علامه ما این بوده

دفترچه قسط بانکی صد برگی

تنها شجره نامه ما ا ین بوده

  

گل بود که گلبرگ از آن کم می شد

عمری شده بود و مرگ از آن کم می شد

با قسط ، درخت زندگی مان خشکید

ماهی دوسه تا برگ از آن کم می شد

  

هم راه پدر در دل آتش ماندیم

او رفت ولی من و سیاوش ماندیم

بابا همه زندگیش قسطی بود

مازیرفشارکفن ودفنش ماندیم

 

افتاد همیشه از کمر تا پرداخت

شد خسته و زار و دربدر تا پرداخت

مهریه دو دفترچه قسط است همین

بخشید همان را به پدر تا پرداخت

  

قرآن مجید بی صدا پخش کنید

حلوای مرا بین دعا پخش کنید

دارایی من فقط سه تا دفترچه است

بین خودتان ارث مرا پخش کنید                                 عباس صادقی زرینی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/07/21ساعت 11:53  توسط مصطفی   | 

حل معادلات انسانی...(طنز)

 

 

معادله ۱

مرد = خواب + خوراک + درآمد
الاغ = خواب + خوراک
پس
مرد = الاغ + درآمد
و بنابرین
درآمد – مرد = الاغ
…بعبارت دیگر
مردی که
درآمد ندارد = الاغ

***************************** 

 

معادله 2

زن = خواب + خوراک + خرج پول
الاغ = خواب + خوراک
پس
زن = الاغ + خرج پول
 وبنابرین
خرج پول – زن= الاغ
بعبارت دیگر
زنی که پول خرج نمی کند = الاغ

********************************

 

نتیجه گیری:
از معادلات ۱و۲ داریم:

مردی که درآمد ندارد = زنی که پول خرج نمیکند
پس:
 فرض منطقی ۱: مردها درآمد دارند تا نگذارند زنها  تبدیل به الاغ شوند..
 و
 فرض منطقی ۲: زنها پول خرج می کنند تا نگذارند مردها تبدیل به الاغ شوند.

بنابرین داریم …

مرد + زن = الاغ + درآمد + الاغ + خرج پول

و ازفرضهای۱و۲ نتیجه منطقی میگیریم که:

مرد + زن = ۲الاغی که با هم بخوشی زندگی میکنند

+ نوشته شده در  جمعه 1390/07/15ساعت 10:45  توسط مصطفی   | 

من میگم اون میگه...

 

 

ماشینم بنزین تموم کرد وسط جاده, واستادم دم جاده یکی ۲ لیتر بنزین از ماشینش بهم بده که فقط خودمو برسونم به یه پمپ بنزینی, یکی زد بغل گفت آقا بنزین برای ماشینت می خوای؟ پس نه می خوام باهاش خودمو آتیش بزنم

 

*******************************************

 

بعد از چهار ساعت از کنکور تو هوا ۴۰ درجه اومدم خونه خواهرم میگه خسته ای؟ اگه نیستی منو ببر یه جایی میخوام خرید کنم
پس نه خسته نیستم تو جلسه کنکور لحاف تشک انداخته بودم داشتم قلیون می کشیدم

 

*******************************************

یارو تو مترو داره چراغ قوه میفروشه، صداش کردم اومده میگه چراغ قوه میخوای؟ پس نه یه لقمه میرزاقاسمی آوردم واسه ناهارم تنهایی نمی چسبید گفتن بیای باهم بخوریم

*******************************************

به دوستم میگم ببین تن ماهی تاریخ انقضاش کیه؟ میگه یعنی تاریخ خراب شدنش؟ گفتم پس نه تاریخ عروسی ننه بابای ماهی اس میخوام واسشون جشن سالگرد بگیرم

*******************************************

 

در پارکینگ و باز کردم برم تو یارو اومده جلوش پارک کرده میگه می خوای بری تو؟ پس نه درو باز کردم هوای کوچه عوض شه

*******************************************

تا کمر رفتم تو موتور ماشینم که ببینم چه مرگشه ، رفیقم اومده میگه
داری تعمیرش میکنی ؟
پس نه  دارم با گِیج روغن درد و دل میکنم

*******************************************

 

با دوستم رفتیم دکتر واسه عمل بینیش دکتر میگه میخوای بینیتو کوچیک کنی؟ پس نه اومدیم بکوبیمش ۳ طبقه بسازیم

 

*******************************************

کامپیوترم یه ویروس گرفته بود رفتم کلی پول آنتی ویروس اورجینال دادم بعد سه ساعت اسکن ویروسه رو پیدا کرده پیغام داده: آیا مطمئن هستید که می خواهید این ویروس را حذف کنید؟
پس نه می خوام ازش نگهداری کنم بزرگ بشه، بشه عصای دستم نور چشام

*******************************************

مرغ عشقم مرده و درحالی که پاهاش روبه بالاس افتاده کف قفس. دوستم اومده می گه : اِ مرغ عشقت مرد؟ بهـــش گفتم: پس نه کمر درد داشته دکتر گفته باید طاق باز دراز بکشه کف قفس|

*******************************************

 

کارت سوخت ماشینو برداشتم دارم میرم بابام میگه میری بنزین بزنی؟؟؟

پس نه  میرم آب هویچ بریزم تو باکش نور چراغاش زیاد شه

*******************************************

 

به مامانم میگم قوری کجاست ؟ میگه میخوای چای بخوری ؟!
پس نه میخوام دست بکشم روش شاید غولی چیزی ازش درومد!!!!!! ـ

*******************************************

داریم لوازم میزاریم توی ماشین که بریم مسافرت
همسایمون میگه دارید میرید مسافرت؟
پس نه  قراره از امشب توی ماشین زندگی کنیم

 

*******************************************

 

تو این گرما که سگ تب میکنه رفتم سوپر مارکت میگم یه ایستک بدید یارو میگه خنک باشه؟
پس نه گرم بده میریزم تو نعلبکی خنک بشه

 

*******************************************

 

ساعت ۵-۴ صبح زنگ زده..گوشی رو برداشتم به زور دارم جواب میدم..میگه خواب بودی؟؟ پس نه داشتم سر گلدسته ی مسجد محلمون اذان میگفتم صدام گرفته

 

به ادامه مطلب برو


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1390/07/15ساعت 10:36  توسط مصطفی   | 

قوم و خویش خدا..

آدمی می شناسم از دوزخ 

خوف و تشویش دارد و من نه

بس که می ترسد از عذاب خدا 

هول از آتیش دارد و من نه

دائمن ذکر گوید و  تسبیح  

در کف خویش دارد و من نه

قلبی آکنده از خدا و سری 

باطن اندیش دارد و من نه

بس عجول است در رکوع و سجود 

 گویی او جیش دارد و من نه

تا رسد ز آسمان به او الهام  

دو سه تا دیش دارد و من نه

گوئیا با خدا بُود فامیل 

او که این کیش دارد و من نه

بهر ماموریت ز بیت المال 

هی سفر پیش دارد و من نه

توی هر شهر از بلاد فرنگ 

 قوم یا خویش دارد و من نه

برنگشته از انگلیس هنوز 

سفر کیش دارد و من نه

بهر حج تمتع و عمره 

کوپن و فیش دارد و من نه

زندگی تخته نرد اگر باشد 

او دو تا شیش دارد و من نه

پانزده تا مغازه ، یک پاساژ 

توی تجریش دارد و من نه

در دزاشیب باغ و در قلهک  

خانه از خویش دارد و من نه

نوزده تا عیال ، صیغه و عقد 

 بی کم و بیش دارد و من نه

گر چه با گرگ ها بود دمخور 

ظاهر میش دارد و من نه

دانی او این همه چرا دارد ؟ 

 چون که او ریش دارد و من نه

------------------------------

میکروفن را بگیر از هالو        سخنش نیش دارد و من نه                                     هالو

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/07/14ساعت 10:19  توسط مصطفی   | 

بوی ماه مهر...

+ نوشته شده در  جمعه 1390/07/01ساعت 21:24  توسط مصطفی   | 

من میگم... اون میگه ...() ؛ طنــز

 

من میگم... اون میگه ...() ؛ طنــز

 

 

 

تو تاکسی نشستم ... میگم آقا پیاده میشم ...
میگه نگه دارم ؟
پس نه چه کاریه ! ... خودمو پرت میکنم بیرون ... دیگه بالاخره شمام خسته شدی از صبح پشت فرمون

 

**********************************

یارو زده روح الله داداشی رو کشته ... حالا گرفتنش ... میگه حالا چی میشه ؟ اعدامش میکنن؟پس نه میره مرحله بعد باید محراب فاطمی روهم بکشه

**********************************

بسته سیگارمو گرفته که از توش سیگار برداره ... میگه اِ اِ اِ همین یه نخه ؟
پس نه  این یه دونه چشم گذاشته، بقیه رفتن قایم شدن !

 

********************************** 

 

دارم به خواهر زادم دیکته میگم ... رسیده آخر خط میگه دایی برم سر خط ؟!
پس نه بقیشو رو فرش بنویس !

**********************************

 دوستم زنگ زده میگه چکار میکنی؟ میگم ماشینمو آوردم تعمیرگاه ...
میگه مگه خرابه ؟
پس نه آوردمش تعمیرگاه عیادت دوستای مریضش

**********************************


رفتم پرنده فروشی میگم آقا قناری های نر و مادتون کدومان ؟
میگه میخوای بخری ؟
پس نه مامور منکراتم اومدم ببینم قفسشون یه وقت مختلط نباشه

**********************************

رفتم دندونپزشکی به دکتره میگم آقای دکتر این دندون عقلم کج دراومده ... اومدم حسابشو برسی!
دکتره میگه یعنی میگی بکشمش؟!
پس نه گفتم دکتری ... یکم نصیحتش کنی بلکه به راه راست هدایت شه

**********************************

داریم راز بقا میبینیم ... پرنده داره تخم میذاره ...
دوستم میگه تخم گذاشت؟
پس نه جیش کرد به صورت بسته بندی شده !

**********************************

 یه یارو تو بانجی جامپینگ داشت بالا پایین میرفت ...
دوستم میگه اگه این کش پاره بشه می خوره زمین داغون می شه؟
پس نه می خوره زمین هوا میره نمی دونی تا کجا میره ...

**********************************

پایان نامم تموم شده ... زنگ زدم به استاد میگه میخوای دفاع کنی؟
پس نه میخوام حمله کنم

 

**********************************

سر کلاس دستمو بلند کردم استاد میگه سوال داری ؟
پس نه « های هیتلر »

 

**********************************


به مامانم میگم: فکر کنم دیگه وقتشه از تنهایی در بیام،هر چی باشه بیست و شش سالمه مامان...

میگه: یعنی زن میخوای پدرسوخته؟ میگم پس نه یه داداش توپول موپول میخواستم روم نمیشه مستقیم به بابا بگم

 

**********************************

با دوستم رفتیم سینما ... تاریک تاریک بود ... مسئول سینما از دور داشت میومد ...
دوستم میگه این کنترل چیه؟
پس نه موتور گازی بیا کنار نزنه بهت ...

 

**********************************


ماشن رو پارک کردم شمارمو گذاشتم زیر برف پاک کن ...
زنگ زده میگه پراید مال شماست؟
پس نه بی ام و بغقلی مال منه ! شماره مو گذاشتم رو پرایده ریا نشه

 

**********************************


 

ماشینو دوبل پارک کردیم رفتیمو اومدیم می بینم یه برگه جریمه زیر برف پاکنه دوستم میگه جریمت کرده

میگم پس نه برام یادداشت گذاشته اگه دفعه ای دیگه از این کارا بکنی به بابات میگم

**********************************

بیرون گل خریده بودم، میرم خونه میدم به مامانم میگه گله؟؟!!
میگم: پس نه آفساید بود داور قبولش نکرد

**********************************


رفتم سوپر مارکت میگم یه نوشابه بزرگ بده ... میگه یعنی خانواده باشه ؟!
پس نه مجردم بود اشکالی نداره ... فقط محجوب باشه ... اهل نماز و روزه

**********************************

 

رو در اتاقم علامت « ورود ممنوع » زدم. رفیقم اومده تو، میگه اینو زدی که کسی نیاد تووو؟
پس نه زدم که کسی جلو در پارک نکنه ... !

**********************************


تو آرایشگاه کار می کردم ... از مشتری می پرسم برات ماسک بذارم؟
میگه ماسک برای جوش صورت و اینا ؟!
پس نه په ماسک اسپایدرمن

**********************************


تو رستوران پیشخدمتو صدا کردم ... میگم آقا توی سوپ من مگس افتاده!
میگه مرده؟
پس نه هنوز زندست، داره شنا میکنه، صدات کردم بیایی نجاتش بدی

**********************************


دندونام ارتودنسی کردم ...
دوستم اومده میگه ارتودنسی کردی
پس نه واسه حفاظت بیشتر سیم خاردار کشیدم !

**********************************


روی نیمکت توی پارک، روزنامه دستمه... اومده میگه... روزنامه میخونی؟
پس نه سبزی خریدم نمیدونم لای کدوم صفحه گذاشتم

**********************************


پشه نشسته رو پام داره خونمو می خوره , دستم رو بردم بالا بزنمش یهو داداشم

میگه اااا می خوای بکشیش؟! پس نه خونش رو خورده می خوام بزنم پشتش آروغ بزنه ببرم بخوابونمش

**********************************

رفتم واسه ثبت نام رانندگی خانمه میگه واسه آموزش اومدین !؟؟!!

گفتم پس نه
پول میدم که منو سوار ماشینتون کُنین بشینم رو پای راننده قان قان کُنم . .

 

**********************************

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/06/30ساعت 15:29  توسط مصطفی   | 

مشتاق شما ،عزراییل!

آنقدر صفا کرد صفا یادش رفت
قربان مونا رفت مِنا یادش رفت

بازار بزرگ مکه را دید و دوید
حاجی بغل خدا، خدا یادش رفت

***

با نیت حل مشکل مالی رفت
با قصد فروش پسته و قالی رفت

در موسم حج دور خودش می‌گردید
حاجی به طواف خانه خالی رفت

***

با یاد خدا به کعبه باید برویم
با اهل صفا به کعبه باید برویم

وقتی که مسلمانی ما اینگونه‌ست
با قبله‌نما به کعبه باید برویم

***
تصمیم گرفته‌ام که صادق باشم
با هر کس و ناکسی موافق باشم

هر روز مسلمانم و هر شب کافر
چون یاد گرفته‌ام منافق باشم

***
آنقدر به رم رفت که قم یادش رفت
سرگرم پیاله شد که خم یادش رفت

از بس که اشداء علی‌ الکفار است
دیگر رحماء بینهم یادش رفت

***
هنگام دعا دست نیازش پر شد
با ذکر خدا دهان بازش پر شد

صد شاخه گل محمدی را له کرد
تا شیشه عطر جانمازش پر شد

***
مأمور مقرب خدا عزرائیل
کابوس تمام زنده‌ها عزرائیل

دیروز پیامکی برایم داده است
مشتاق زیارت شما عزرائیل

***
یک روز سر و کار همه با مرگ است
یک چشم به هم زدن فقط تا مرگ است

اعلامیه‌ام را زده‌ام قبل از فوت
بامزه‌ترین شوخی دنیا مرگ است

***
با سر به سؤال‌های دینی خوردم
از ته به جواب استالینی خوردم

فرق من و آدم نبی در این است
هر روز خدا سیب زمینی خوردم

***
هم ناز و ادا و هم بلا دارد عشق
زیرا که شروع و انتها دارد عشق

مثل همه مصارف روزانه
تاریخ خرید و انقضا دارد عشق

                                                                              عباس صادقی زرینی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/06/29ساعت 17:4  توسط مصطفی   | 

خسته نوشت:

"دهلیزهایم"

خیلی خسته ام ،اماهستم...

آنقدرخسته ام وآنقدرهستم،که اکنون کلمه شده ا م، درچشمانت وتومرامیخوانی ،برلبانت وشاید هم بر زبانت جاری شده ام واین تلقین نیست... !راستی حالا که تااینجاآمده ای به سلولهای خاکستریه مغزت رجوع کن،ببین تاکجاپیشرفته ام...!من درتووتودرمن قرارگرفته ایم وگویاتوخسته ترین خسته هاشده ای.نمیگویمت خسته نباشی،نیک میدانم که خستگی پرست شده ایم ازخسته گیها،خستگیمان خسته است وخسته مان دچارخستگی شده ومن وتوازخستگی چهل تکه شده ایم....!

وامامن همه ی تکه هایم کوچکتراز"دهلیزهایم"شده اند...!

سلام،بزرگترین تکه ام مال تو!

+ نوشته شده در  شنبه 1390/06/26ساعت 22:58  توسط مصطفی   | 

ردپا..!!

دنبال رد پای تو منو به انتهاِی راه رسوند …

دنبال رد پای تو منو به انتهاِي راه رسوند ...

+ نوشته شده در  شنبه 1390/06/26ساعت 22:17  توسط مصطفی   | 

شاید..!!!

مرد

اگر لال بود و

به زن ناسزا نگفته بود

شاید

راننده مهربان خط ۹۵ حالا در زندان نبود

شاید

زن به رسم عادت، هر پنجشنبه برای "امواتش" خرما خیرات میکرد

و شاید

مرد امروز مجبور نبود سیاه پوشیده به خرماهای همسرش زل بزند و به خودش ناسزا بگوید!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/06/21ساعت 11:46  توسط مصطفی   | 

انتظارباطعم عدد..!

 

عدد2 منتظر


             (واگویه های شخصی اززبان یک عدد)


سلام،اجازه بدیدخودمومعرفی کنم.من بااجازه یابی اجازتون طبق فشاروجبرزندگی 2هستم،عددی میانه.آخه صفرکه عددی نیست درعین اینکه برای خودش کسیه!بنابراین من میانه هستم همیشه منتظر3.البته بعضی وقتهاکه میگن3،2،1...منه میانه بایدمنتظر1باشم.بایدجای من باشیدتابدونیددنیای وسط بودن چه حالیه وتحت چه فشاری هستید.آخ...همیشه منتظرعددبعدی باشی تایه حرکتی صورت بگیره، جاتون خالی!امانه نباشیدبهتره.چون میام به بهونه تنهابودنم شماهارومیکشونم اینجاوشماهم مثل من میرویددرفشاروجبرووسط بودن وانتظارواین حرفها...!پس نباشیدبهتره،لااقل برای خودتون.کسی که خوبی مارونخواست اما من خوبی شمارومی خوام.چندمرتبه سعی کردم برم رو مخ این1،که بیاباهم باشیم ومن دوستت دارم وازاین حرفا...امازیربارنرفت که نرفت،بقول معروف پاندادپدرسوخته.بهونشم این بودکه سه میشیم.منم هرچی ازدهنم دراومد بهش گفتم.ازجمله اینکه چون تو تکی وسرآغاز،داری برامن چًٌس کلاس میذاری!آه...ای بابا...چی بگم بااینکه یه عددزوجم اماتنهای تنهام!بعضی وقتابه این3 بی پدرمادرحسودیم میشه!فکرنکنیدوضعیتش بهترمنه ها،نه. البته یه چیزایی داره که من عمرابتونم داشته باشم،چون جبره دیگه،ولی بهرحال مرغ همسایه تابوده باز...!باز!؟نه ببخشید غازبوده وهست،متأسفانه!راستی تو که داری اینارو میخونی!آره خودت...چیه؟چراجاخوردی؟چی،جانخوردی؟آها...چشمک؟یعنی نمیشه مستقیم باهات حرف زد؟چیه بابامنم آدمم دیگه!چی؟عددم؟عددها هم آدمن دیگه چون به حساب میان،این حداقل چیزیه که من بهش دلخوش کردم.جون من این یکی روقبول کن ونقدش نکن،بذارمنم فکرکنم بلا نسبت شما یه گهی هستم. اِ...راستی پس این یاروکجارفت که داشت مینوشت؟!!!بی سوادیم بددردیه ها.اگه میتونستم خودم مینوشتم.جون من بروبگوبیادهنوزحرفهام تموم نشده،صداش کن دیگه...توکه هنوزداری میخونی؟چیومیخونی؟میگم جون من این یاروروپیداش کن،اگه پیداش نکردی یه مردونگی کن خودت بنویس.دمت گرم منتظرما... .


 


                                                                                                             نویسنده:میم-ح

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/06/17ساعت 14:29  توسط مصطفی   | 

اینجا ...!!!

اینجا یک نفر هست

 که از دریاو صدف و

خزه های آبی سخن می گوید.

 

اینجا یک نفر هست

که وقتی راست می گوید

برقی در چشمانش می درخشد.

 

اینجا یک نفر هست

که ضربان قلبش بعد از هر طپش -سکوت نمی کند.

 

و حالا

اینجایک نفر هست

که وقتی به خدا فکر می کنی

لبهایش می لرزد!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/06/15ساعت 20:54  توسط مصطفی   | 

رد پا...

فرقی نمی کند

پنج حرف داشته باشی یا شش حرف

اصل این است که حرفی داشته باشی!

حالا دیگر

بدون آنکه به گریه های تو فکر کنم

انگشتان دستم را می شمارم

تا به تعدادشان -برای تنها پروانه ی باغچه مان

گلهای بنفش هدیه ببرم!

نمی دانم!

چرا- بعد از سالها هنوز

به آن رد پا فکر می کنم!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/06/15ساعت 20:49  توسط مصطفی   | 

خیانت..!!!

گوشه خیابان

ایستاد

دستش را فشار داد روی قلبش

داروخانه چشمکی زد

کسی دوید

با قرص هایی قرمز بازگشت

دخترک صورتش را برگرداند

جایی که مرد مریض زل زده بود

جایی میان تلاقی دو دست

حالا خودش دستش را روی قلب نهاد

این داستان تا  جایی ادامه پیدا کرد

که آخرین مریض دکتر داروخانه بود

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/06/15ساعت 20:37  توسط مصطفی   | 

بنویس..!!

بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد
سارا به سین سفره مان ایمان ندارد


بعد از همان تصمیم کبری ابرها هم
یا سیل می بارد و یا باران ندارد

بابا انار و سیب و نان را می نویسد
حتی برای خواندنش دندان ندارد

انگار بابا همکلاس اولی هاست
هی می نویسد این ندارد آن ندارد

بنویس کی آن مرد در باران می آید
این انتظار خیسمان پایان ندارد

ایمان برادر گوش کن نقطه سر خط
بنویس بابا مثل هرشب نان ندارد.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/06/10ساعت 16:32  توسط مصطفی   | 

اگه یه روز بری سفر

آهنگ جدید و فوق العاده زیبای فرامرز اصلانی و داریوش به نام اگه یه روز

دانلود آهنگ داریوش و فرامرز اصلانی با عنوان اگه یه روز

 

برای دانلودبه ادامه مطلب بروید!!!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/06/07ساعت 19:42  توسط مصطفی   | 

فقر..!!

فقر

ميخواهم بگويم ......

فقر همه جا سر ميكشد .......

فقر ، گرسنگي نيست ، عرياني هم نيست .....

فقر ، چيزي را " نداشتن " است ، ولي ، آن چيز پول نيست ..... طلا و غذا نيست .......

فقر ، همان گرد و خاكي است كه بر كتابهاي فروش نرفتهء يك كتابفروشي مي نشيند ......

فقر ، تيغه هاي برنده ماشين بازيافت است ،‌ كه روزنامه هاي برگشتي را خرد ميكند ......

فقر ، كتيبهء سه هزار ساله اي است كه روي آن يادگاري نوشته اند .....

فقر ، پوست موزي است كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته ميشود .....

فقر ، همه جا سر ميكشد ........

فقر ، شب را " بي غذا " سر كردن نيست ..

فقر روز را بي انديشه" سر كردن است ..

دکتر شریعتی

The image “http://ariaclick.com/image_gallery/cool/poverty_img%20(4).jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/06/06ساعت 17:43  توسط مصطفی   | 

زنگ درون...

 

صفر را بستند

تا ما به بیرون زنگ نزنیم


از شما چه پنهان

ما از درون زنگ زدیم!

    

+ نوشته شده در  جمعه 1390/06/04ساعت 1:49  توسط مصطفی   | 

راست می گفت..!

**************************************************************************

ازآجیل سفره عید
چند پسته لال مانده است
آنها که لب گشودند؛خورده شدند
آنها که لال مانده اند ؛می شکنند
دندانساز راست می گفت: پسته لال ؛سکوت دندان شکن است !

+ نوشته شده در  جمعه 1390/06/04ساعت 1:44  توسط مصطفی   | 

مرداد


 

ما بدهکاریم
به کسانی که صمیمانه ز ما پرسیدند
معذرت می‌خواهم، چندم مرداد است؟
و نگفتیم

چونکه مرداد گور عشق گل خون‌رنگ دل ما بوده‌ست

27سال پیش در چنین روزی کسی  به دنیا آمد که هیچ کس نبود

با این همه

تو گویی اگر نمی بود

جهان قادر به حفظ تعادل خود نبود

چون آن درخت که زیر باران ایستاده است

نگاهش کن
چون آن کلاغ
چون آن خانه .
ما گلچین تقدیر و تصادفیم
استوای بود و نبود
به روزگار طوفان موج و نور و رنگ در اشکال گرفتار آمده
مستطیل های جادو
مربعهای جادو
+ نوشته شده در  جمعه 1390/06/04ساعت 1:32  توسط مصطفی   | 

آقا....!!

سفره خالی

یاد دارم در غروبی سرد سرد   

می گذشت از کوچه ما دوره گرد

دادمیزد:کهنه قالی می خرم

دسته دوم،جنس عالی می خرم

کاسه و ظرف سفالی می خرم

اشک در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت آهی کشید بغضش شکست

اول ماه هست ونان در سفره نیست

ای خدا شکرت ولی این زندگیست!

بوی نان تازه هوشش برده بود

اتفاقا مادرم هم روزه بود

خواهرم بی روسری بیرون دوید

گفت :آقا سفره خالی می خرید؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/05/20ساعت 13:59  توسط مصطفی   | 

داریوش و فرامرز

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/05/16ساعت 7:10  توسط مصطفی   | 

به نام جریان دهنده

به نام جريان دهنده

 

"بزودی صدای گريه نوزادی ..."

يك روز صبح از خواب بيدار شدم ، به دستشويی رفتم ، دست و صورتم را شستم و با يك حوله ی تميز خشك كردم و سپس چای تازه دم كردم . ميز صبحانه را هم مفصل چيدم و بعد برگشتم به اتاق خواب تا همسرم را غافلگير كنم ، اما وقتی به اتاق خواب برگشتم ديدم كه هنوز كنار همسرم خوابيدم ! واقعاً شكه شده بودم !
 سر جايم خشكم زده بود در همين حين همسرم از رختخواب بلند شد و به دستشويی رفت سپس دست و صورتش را شست و با يك حوله ی تميز خشك كرد ، چای تازه دم كرد و ميز صبحانه را مفصل چيد و بعد برگشت به اتاق خواب تا من را غافلگير كند ، اما به محض اينكه وارد اتاق خواب شد ديد كه هنوز كنار من خوابيده ! هنوز متوجه ی من كه يك گوشه از اتاق كز كرده بودم ، نشده بود . صدايش كردم ، من را ديد ،ترسيده بود و بسيار متعجب . بلند شدم و يك قدم بطرفش رفتم دست و پاهايش می لرزيد ، دو قدم به عقب رفت ، باز هم يك قدم بطرفش رفتم و او آنقدر عقب رفت تا از توی ديوار پشت سرش عبور كرد ، بدنبالش رفتم . ناگهان به خودمان آمديم و متوجه شديم كه هر دو در اتاق تنها فرزندمان هستيم و همسرم ديگر نمی لرزيد . سعي كرديم همديگر را بغل كنيم و حتی ببوسيم اما ... .

فرزندم از خواب بيدار شد و به دستشويی رفت ، سپس دست و صورتش را شست و با يك حوله ی تميز خشك كرد و بعد به آشپزخانه رفت . صبحانه ی مفصلی روی ميز چيده شده . چای تازه دم كرده نيز آماده است . فرزندم به قاب عكس من ومادرش نگاهی می كند و اشك از گوشه ی چشمش سرازير می شود . همسرش برای او چای تازه می ريزد و او را می بوسد و دست او را روی شكم خود می گذارد . بزودی صدای گريه ی نوزادی سكوت خانه يشان را می شكند .

و زندگی بدون ما نيز جريان دارد ... .

 

   محمد حردانی
         ۱۳۹۰
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/05/12ساعت 16:41  توسط مصطفی   | 

ریمیکس

 شعر ذیل یک جور ریمیکس است.

یه جور مرکب خوانی.

در مرکب خوانی آواز ایرانی سعی می شود از تشابه یا اشتراک گوشه در یک دستگاه با گوشه ی دیگر در دستگاه دیگر استفاده کرده و خواننده دستگاه آوازی را بدون قطعی و فالش خوانی تغییر دهد.

این اتود مرکب خوانی دو شعر شهیر از دو شاعر بزرگ مهدی اخوان ثالث و احمد شاملو و دخل و تصرف من است.

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است

چراغ قريه پنهان است
موجي گرم در خون تابستان است . هوا بس ناجوانمردانه گرم است.

وگر دست محبت سوی کسی یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
لب بسته اند
نفس بشكسته اند
در هذيان گرم مه،

عرق مي ريزند آهسته از هر بند
نفس ، کز گرمگاه سینه می آید برون ، آهی شود سوزان
چو دوزخ ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟

تابستان را سراسر گُر گرفته است مي گويد به خود، عابر
سگان قريه گستاخند

مسیحای جوانمرد من ! در شولاي مه پنهان، به خانه مي رسد گل كو نمي داند مرا ناگاه
در درگاه مي بيند. به چشمش قطره اشكي

بر لبش لبخند، خواهند گفت:
هوا بس ناجوانمردانه گرم  است ...تابستان است . تابستان را سراسر، گُر گرفتست
چراغ قريه پنهان است
 آی
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ،
همچنان تا صبح مي پاييم که : مردان جسور از خفيه گاه بیرون نیایند . به دیدار عزیزانش نشتابند

منم من

میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون
کوره گُر گرفته است . عرق می ریزم آهسته از هر بند.

نوری نیست .  گوری نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت گرما و اندام است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! هوش گرما برده است این ، یادگار سیلی داغ تابستان است

حریفا ! رو چراغ قريه پنهان ساز، موجي گرم در خون بيابان است
بيابان، خسته لب بسته
نفس بشكسته در هذيان گرم مه

عرق مي ريزدش آهسته از هر بند...
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هرچند...
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها سخت ، دلها خسته و غمگین
درختان بی سایه . هوا پر گرد . آسمان شرمگین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه

بيابان را
سراسر
گُر گرفته است

تابستان است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/05/12ساعت 16:31  توسط مصطفی   |